#گودبای_تهران_پارت_543

بعد رفتم سمت در ، بازش کردمو رفتم بیرون

هرچقدر فکر کردم که یه چیزی بنویسم رو کاغذ بزارم تو اتاقم تا علت رفتنمو بفهمن ، چیزی به ذهنم نرسید!

چی‌می گفتم؟ میگفتم بخاطر ازدواج عمادو گلاره میرم؟؟

بیخیال ، این روزگار واسه من هیچ خوشی نداشته تاحالا

تو این نقطه از زندگی هیچ دلخوشی ایی ندارم

چقدر تلخ!

پیاده روی رو شروع کردم

بعد ی ربع پیاده روی رسیدم به قبرستونی .

رفتم سرخاک مامانم یه فاتحه خوندم یکم تو دلم باهاش حرف زدم .

خلاصه بلاخره پاشدم راه افتادمو دوباره بعد یک ربع پیاده روی رسیدم به جاده درازی که شهرو به روستا وصل میکنه

از اینجا ماشین زیاد میاد رد میشه



نزدیک به ۲۰ دقیقه نشستم کنار جاده منتظر یه ماشین...


romangram.com | @romangram_com