#گودبای_تهران_پارت_542

آفتاب رو بعد که طلوع کرد ، وسایلامو جمع کردم

با دقت به اطراف نگاه کردم تا شاید چیزیو جا نزاشته باشم

دیگه وقت رفتنه...

تو این مدت به اینجا خیلی عادت کرده بودم

خیلی به خان اقا ، سمیرا ، یوسف و...وابسته شده بودم

زندگی روستایی رو دوست داشتم

ولی طاقت تحمل اینکه عشقمو با یکی دیگه ببینم ، هر روز باهاش چشم تو چشم بشم رو ندارم

اره من نمی تونم بمونم

خداحافظ ، زندگی

ساعت ۶ صبحه...

سفت بند کولمو گرفتم تو دستم....تو اینه به لباسم نگاه کردم

دلم واسه تیپ شهری تنگ شده بودا

نفس عمیق کشیدم


romangram.com | @romangram_com