#گودبای_تهران_پارت_518

دست کشید تو موهامو گفت: وقتی من از احساساتم‌واست تعریف می کردم تو توذهنت هر هر به من میخندیدی نه؟من چقدر احمق بودم که داشتم به زندگی تازه با تویه بچه فکر میکردم....چقدر احمق بودم که به ی دختر اعتماد کردم....شما دخترا همتون کثیفیدو فقط بدرد یه چیز می خورید...

دستامو باز کرد....درد بازو هام که خشک شده بودن ، تازه حس کردم

به زور بلندم کرد....روبه روم وایساد ، صورتمو قاب گرفت با دستاشو گفت: مگه بهت نگفته بودم که تنها عشقم‌تو این زندگی تویی؟ پس چرا...چرا ترکم کردی لعنتی؟

با چشمای اشکی نگاهش کردم

گفت: میدونی از چی میسوزم؟ از اینکه هنوزم چشمات دلمو میلرزونه

به دنبال این حرف ل*باشو گذاشت رو ل*‌بم

اشک از چشمام چکید...دیگه توان جنگیدن با سرنوشتو نداشتم

همونطور که با ل*بام بازی می کرد ؛ کرواتشو باز کردو انداخت یه طرف...

منو اروم اروم برد دم کاناپه و نشوند...

وقتی دستشو اورد سمت لِ*باسم مظلومانه با گریه نگاهش کردم‌

دلش سوختو گفت: خودت اینطور خواستی ، این جَزای کاریه که با دلم کردی...

......................................................

وقتی چشممو باز کردم هوا گرگ و میش بود


romangram.com | @romangram_com