#گودبای_تهران_پارت_515
من الان دقیقا وسط خونه سیاوشم...
روی صندلی چوبی نشستم و دستام از پشت بسته شدن
همه جا تاریکه...
- پس بلاخره چشماتو باز کردی
سیاوش بود...داشت از پله ها می اومد پایین...
ی لامپ خیلی کم نوره ملایمو روشن کرد
حالا یکم از تاریکی مطلق در اومدیم...
یه صندلی چوبی دیگه درست عین ماله من ،برداشتو اورد با فاصله کمی گذاشت روبه روم
جوری که وقتی نشست زانوهامون بهم چسبید
خوب چهرمو برانداز کردو گفت: یه سوال ازت دارم...که اگه واضح جوابمو بدی ؛ کاری باهات ندارم
پوزخند زدم ، خوب میدونستم سوالش چیه
بی توجه به پوزخندم پرسید: نازنین کجاست؟؟
زبونمو به سختی تکون دادمو گفتم: من نمیدونم....میبینی که من خونه ناپدریم بودم ؛ خبریم از نازنین ندارم
romangram.com | @romangram_com