#گودبای_تهران_پارت_514

بعد دستمو کشیدو باهم از خونه اومدیم بیرون...

مچ دستم زیر فشار دستش خورد شد

وقتی چشمم به حمید افتاد با گریه و جیغ نفرینش کردم : عوضی ادم فروش چه گناهی در حقت کرده بودم‌ها؟ حداقل به حرمت تموم زحمتایی که مامانم واست کشید این بلارو سرم نمی اوردی....آه یتیم زندگیتو به اتیش می کشه حمید...امیدوارم اب خوش از گلوت پایین نره...

داشتم‌ادامه میدادم که یهو یکی یه دستمالو سفیدو چسبوند به دماغم ؛ قبل اینکه بیهوش بشم دیدم که مجید سمت حمید حمله ور شد...

پلکم رو هم رفتو بیهوش شدم...

...................................................



نمیدونم چقدر گذشته بود...

نمیدونم الان چه وقت از شبانه روزه...

ساعت چنده؟ من کجام؟؟

چه بلایی سرم اومده؟

بزور پلکای‌سنگینمو تکون دادم...

همه چی محو بود ، کم کم داشت واضح می شد


romangram.com | @romangram_com