#گودبای_تهران_پارت_493

از بالکن خونه اومدم بیرونو وارد باغ شدم...

تازه چشمم خورد به دسته پسرا که دوره اتیش ، روی یه تنه ی درخت بزرگ نشسته بودن...

نگاهشون اومدم روم...

اون پسر خوشگله که عصر واستون توصیفش کرده بودم زل زده بود بهم ؛ جاتون خالی بود که بخندید چون انقدر دستپاچه شد که چوب نازکی که سرش اتیشی بود ، از دستش ول شد افتاد زرتی رو پاشو صدای اخ گفتنش رفت هوا...

رفیقاش زدن زیر خنده .

منم خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم ، تو همین حین یهو یکی در گوشم گفت: عزیزم دیر بیدار شدی از شام جاموندی

سمیرا بود ؛ برگشتم سمتشو گفتم: خیلی خسته بودم ، کاش خوابم به صبح وصل می شد

+ اره از صورتت مشخص بود و منم دلم نیومد بیدارت کنم...بیا عزیزم...بیا واست کنار گذاشتم ، برو تو بالکن بشین واست میارم



قبول کردم...

رفتم سمت خونه و از پله ها رفتم بالا...

کسی تو بالکن نبود ، ولی صدای حرف زدن یه عالم مرد از تو خونه می‌اومد

بی سر صدا رفتم نشستم یه گوشه دنج بالکن


romangram.com | @romangram_com