#گودبای_تهران_پارت_483
یکم اشک تمساح چاشنیش کردم و ادامه دادم : نمیدونید که چه اذیت و آزاری میکرد منو...دیگه نمیتونستم تحمل کنم
انگار یکم متحول شد! خخخخ
گفت: جمشید چی...از اون چخبر
-اون مرده....تقریبا وقتی ۵ سالم بود ، مرد
گفت: پس که اینطور......کامران چی؟اونم مرد؟؟
عه عمو کامران بیچاره!
گفتم: نه اون دیگه زندست
خان اقا گفت: جمشیدو کامران انچنان بلایی به سر زندگی علمیراد اوردن که گرگ به سر گوسفندا هیچ وقت نمی اورد....سیاوش اون موقع ها بچه بود...چیزی حالیش نبود( یکم مکث کرد ؛ بعد شروع کرد به تعریف کردن داستان)
- علیمرادو زنش ی روزه نحس قبول کردن که از گوسفندای جمشید مراقبت کنن(چه جالب ؛ پدربزرگم گوسفند داشته) هر ماه جمشید پسرش کامرانو میفرستادو ی پول کلفتی میزاشت کف دست علیمراد...
من از این وضع ناراضی بودم...ولی علیمراد به حرفم بها نمیداد!
تا اینکه ی روز از بخت سیاهه علیمراد گرگ زد به گوسفندا و یکی شونم زنده نزاشت....حرف کمی نبود ؛ ی سرمایه عظیم نابود شده بود...
علیمراد از ترس ؛ همون شب سکته کرد...بیماری قلبی داشت ولی اون موقع طبیبی نبود که داوش کنه ، تا شهرم که خیلی راه بود...
برادرم رو دستای خودم جون داد اونشب...
romangram.com | @romangram_com