#گودبای_تهران_پارت_482

پسرا سراشونو انداختن پایین ؛ اخ حاجی دمتگرم

خان اقا رو به من گفت: دنبالم بیا نازنین

از جلوی چشمای خیره همه دنبالش رفتم...

وارد خونه شدیم ، دره یکی از اتاقارو باز کردو رفت تو ؛ منم دنبالش رفتم

چه اتاق قشنگو دنجی بود

بهم اشاره کرد که بشینم...خودشم روبه روم نشست

تکیه دادم به پشتی .اخیش دیگه داشتم واریس می گرفتم انقدر وایسادم

خان اقا گفت: چرا تنها اومدی به روستا...پس سیاوش چیشد؟

من بهتر از هرکسی میدونم که خان اقا نباید دله خوشی از عمو کامرانو سیاوش داشته باشه

پس با خباثت تمام گفتم: از دستش فرار کردم

+چرا...چرا فراری کردی؟

سرمو انداختم پایینو گفتم: کتکم میزد...ازم کار می کشید....این اخریام که می خواست به زور شوهرم بده...




romangram.com | @romangram_com