#گودبای_تهران_پارت_484
خان اقا ی قطره اشک از چشمش چکید . سریع پاکش کرد ؛ ادامه داد : منم ترسیده بودم...جمشیدو دارو دستش بیان ؛ من چه خاکی تو سرم کنم؟...تا اینکه در کمال تعجب این ماجرا با دعوا تموم نشد ، تو ی سکوت و ارامش همه چی تموم شدو من ناموس علیمراد ، پسر علیمرادو فروختم.....اونارو به چندرغاز دادم به جمشید( به اینجاش که رسید سیل اشکاش جاری شد....راستش تنم مور مور شد از دیدن اشک ی مرد استوار) ادامه داد: من نمی خواستم بدم اما زن علیمراد گفت این شر باید سریع بخوابه....چند شبانه روز هر روز جلوی خونه من بودو میگفت اجازه بدم که بچه های علیمرادو بده به جمشید...من قبول نکردم تا اینکه بلاخره حریفم شد....اون خودش مادر بود...از چشماش خون میبارید وقتی جگرگوشه هاشو می داد به جمشید....اما همه این کارهارو کرد تا اسم و رسم علیمراد خراب نشه...
از این داستان غمگین احساس بدی بهم دست داد...
شاید اگه به خاطرات گذشته ها رجوع کنیم صد ها داستان تلخ تر از این پیدا کنیم...
واقعا که قدیما شرایط سخت بوده ؛ خصوصا واسه خانوم ها
سرمو انداختم پایینو گفتم : گیسو سر زایمان من فوت کرد
با سوز گفت: کاش من بجاش خاک میشدم...چه سرنوشت تلخی داشت این دختره مظلوم
داشتم به غم مامانم فکر میکردم که یهو سوالی تو ذهنم جرقه خورد
با سرعت سرمو بالا اوردمو گفتم: شما الان چی گفتید؟
خان اقا با تعجب گفت: چی گفتم؟
- گفتید علیمراد چندتا بچه داشت؟
با تعجب گفت: ۲ تا...یه دختر ، یه پسر
متعجب گفتم: جمشید هردوتا بچه هارو باخودش برد؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com