#گودبای_تهران_پارت_477
زدم رو شونشو گفتم: اروم باش....مرد که گریه نمیکنه
گفت: به من بگید خواهش میکنم بگید....شما میدونید....امکان نداره نازنین بی دلیل بزاره بره....اصلا شاید اتفاقی واسش پیش اومده....شاید دزدیدنش
پریدم وسط حرفشو گفتم: برو امیر....واسه همیشه برو
افتاد رو زمینو گفت: توروخدا بهم بگید....توروخدا بهم بگید سره عشقم چه بلایی اومده
بعد زد زیر گریه
چقدر این صحنه برام سخت بود
گفتم: من نازنینو پیدا میکنم....اما اون دیگه هیچ وقت پیش تو برنمیگرده....مطمئن باش....پس برو
گفت: چرا مگه من کاری کردم؟ نکنه از دست من ناراحت شده
پریدم وسط حرفش....دلمو زدم به دریاو همه چیو گفتم: نازنین با ی پسر دیگه فرار کرده....پسری که عاشقش بود....ولی من با ازدواجشون مخالف بودم ؛۲ روز قبل خاستگاری تو ی مشکلاتی پیش اومد که من مجبور شدم زندانیش کنم....اونم این نقشه کثیفو کشید تا بتونه از ی راهی فرار کنه...همین.....تو فقط ی بازیچه بودی
بدون فکرگفت: ولی نازنین....اصلا بهش نمیخورد...نه نه دارید اشتباه میکنید...من مطمئنم
گفتم: اینی که گفتم عین حقیقت بود
سکوت کرد
بی هیچ حرفی رفتم تو خونه و دره سالنو بستم
romangram.com | @romangram_com