#گودبای_تهران_پارت_469

منم اینور هوای نازیو داشتم.... بلند شد....گریه میکرد

خان اقا گفت: بریم....باید تورو به همه نشون بدم

نازنین با خوشحالی موافقت کرد

نگاهم افتاد به ی سمند که ی خانواده داشتن سوارش میشدن

یعنی میخوان برن تهران؟

جا دارن؟؟؟

ی سری از مردا از ما جدا شدن

موندیم منو نازنین با خان اقاو ی مرد مسن دیگه

روبه نازی گفتم: اون سمند میخواد بره تهران؟

نازی رد نگاهمو گرفتو به سمند رسید



بعد بهم گفت: نمیدونم شاید....تو میخوای بری؟

مردد با غم گفتم: میرم تهران....امابعدش ی راست میرم شهرمون


romangram.com | @romangram_com