#گودبای_تهران_پارت_467

اخم خان اقا جاشو به تعجب داد

یکی از جمعیت گفت: خان اقا...یعنی ممکنه...

خان اقا نزاشت حرفشو تموم کنه....سریع گفت: منو ببر سرخاک مامانت

نازنین که تعجب کرده بود گفت: چشم

اروم رفتم کنار نازیو گفتم: اینا چی از جونمون میخوان؟

نازی: صبر کن....شاید مامانمو شناختن



خلاصه ما جلوتر از مردا از امامزاده اومدیم بیرون

پشتمونم ی عالم مرد

راستش معذب شده بودم ولی چاره چیه

شاید اینا فک فامیل نازنین باشن

خلاصه سرقبر مادر نازنین وایسادیم

خان اقا متحیر ی نگاه به قبر....ی نگاه به نازنین کردو گفت: اسم بابات چیه....بهم بگو


romangram.com | @romangram_com