#گودبای_تهران_پارت_466

هَم همه افتاد بینشون....رنگ نگاه خان اقا عوض شد اما اخمش نه!

گفت: مرداتون کجان؟





نازنین بالکنت گفت: ما....ما تنهاییم

یهو یکی از کنارش گفت: دوتا دختر شبونه ، بدون مرد تو روستا چیکار میکردن

نازنین سعی کرد ارامششو حفظ کنه

من اب دهنمو قورت دادم

نازی گفت: من با دوستم...اومدیم سرخاک مامانم....سرشب راه افتادیم سمت روستا واسه همین دیروقت رسیدیم

خان اقا ی تای ابروشو داد بالا و گفت: سرخاک مادرت؟؟؟ مادره تو کیه ؛ اسم پدرش چیه که تو این روستا خاک شده

نازنین نفس عمیقی کشیدو بلند گفت: من نازنینم.....دخترگیسو....نوه علیمراد

یهو صدای تعجب جمعیت بلند شد

هرکی ی حرفی میزد


romangram.com | @romangram_com