#گودبای_تهران_پارت_465

سایشون معلوم بود از پشت در

صدای ی پیرمرد اومد که زد به درو گفت: رخصت

نازی دستی به شالش کشیدو گفت: بفرمایید

در باز شدو ی عالم مرد با لباسای محلی وارد شدن

اب دهنمو قورت دادم



جلوتر از همه این مردا ی مرد مسن وایساده بود که مشخص بود خیلی جذبه داره

یهو یکی از میون جمعیت اومد کنارشو گفت: خان اقا....همینان....ساعت ۵ صبح اومدن تو امامزاده

خان اقا با اخم گفت: برو ببین قران سرجاش هست یا نه

یارو گفت: چشم چشم

بعد رفت سمت ی دیوار....که ی گاوصندوق اونجا بود

رفت درشو باز کرد....همه منتظر نگاهش میکردن

که داد زد : قران سرجاشهه


romangram.com | @romangram_com