#گودبای_تهران_پارت_464

شالمو مرتب کردم

هوا روشنه روشن بود

پاشدم از امامزاده اومدم بیرون

چه هوای قشنگی....چه روستای قشنگی

همینجور داشتم چشمامو میچرخوندم که یهو چشمم رو ی ایل مرد که وارد قبرستون میشدن ثابت موند

دارن میان سمت امامزاده؟

باید نازیو بیدار کنم

سریع برگشتم تو امامزاده....رفتم‌کنار نازیو تکون تکونش دادم گفتم: نازی پاشوووووو

نازی از خواب پریدو با ترس گفت: چیشده؟

-ی ایل مرد دارن میان اینجا

نازی سریع پاشد شالشو سرش کرد

منم سریع چادرارو بردم گذاشتم سرجاشون

خلاصه دورو برو مرتب کردیمو حدسم درست از اب در اومد چون نزدیک امامزاده شدن


romangram.com | @romangram_com