#گودبای_تهران_پارت_463

چه حس قشنگی....حسی که تواوج دربدریو تنهایی تواوج حمله مشکلات... سراغت میاد

و چه احساس قشنگی بود...

نمیدونم چقدر گذشت که صدای اذانو شنیدیم

بیرون از امامزاده ی شیراب بود زیرشم ی حوض خیلی کوچیک

رفتیم وضو گرفتیمو نماز اون روزمونو اول وقت خوندیم

... .... .... ‌.... ‌.‌‌‌‌.... ..... ...... ..... ..... ..

ساعت ۸ صبح بود

و من ۲۴ ساعته تمامه که پلک رو هم نزاشتم

نازنین خواب بود

بعد نماز خوابید....منم داشتم به این فکر میکردم که چجوری برگردم تهران؟

نازنینو چیکار کنم؟

خسته و کلافه از افکارم بلند شدم

بس کن ترنم ؛ ی کوفتی میشه دیگه


romangram.com | @romangram_com