#گودبای_تهران_پارت_456
..... .... ..... ..... ..... ......
تا خوده روستا جیغ زدم...شیون و زاری کردم
وقتی رسیدیم روستا دیگه اروم اشک میریختم
وقتی وانت وایساد اروم نازنین بهم کمک کرد تا بیایم پایین
مرد راننده که فهمیده بود جریان چیه گفت: تسلیت میگم...غم اخرتون باشه
نازنین دست کرد تو جیب مانتوشو ی تراول ۵۰ تومنی در اورد گرفت سمت مرده و گفت: این تنها پولیه که دارم....ممنون که مارو رسوندید
مرده با ترحم به سرو وضعمون نگاه کردو گفت: واسه چی باید بگیرم؟ چه شما می اومدین یا نمی اومدین بلاخره من باید به این راهو تا روستا می اومدم
نازی گفت: اخه
مرده پرید وسط حرفشو گفت: اخه بی اخه....برید خدا به همراتون
ازش تشکر کردیمو راه افتادیم
پرسیدم : حالا کجا داریم میریم؟
نازی گفت: میریم قبرستونی....وسط قبرستون ی امامزاده هست که درش بازه ؛ توش میخوابیم
گفتم : ساعت چنده؟
romangram.com | @romangram_com