#گودبای_تهران_پارت_450

ی مرد میانسال داشت در وانتو میبست

رفتم سمتش....نازنینم قدم زنون پشتم اومد

صدا زدم : ببخشید اقا

دست از کارش کشید با تعجب برگشت به من نگاه کرد گفت: بله دخترم؟

گفتم: شما تا کجا میرید؟

مردد گفت: والا من میخوام برم ی روستا....فردا ظهرم برمیگردم ، چطور؟

اومدم چیزی بگم که نازی سریع گفت : روستای ***؟

مرده گفت: اره میخوام برم به همون روستا

با تعجب به نازنین گفتم: تو میشناسی اونجارو؟

نازی گفت: من اینجارم میشناسم....این مسیرو بارها با سیاوش رفتم...تا به روستای مادرم برسیم

-اها پس این اقا میخواد بره روستای مادرت؟

نازی گفت: اره منو توام باهاش میریم

چیزی نگفتم...نازی رو به مرده گفت: اقا میشه مارم تا اونجا با خودت ببری؟


romangram.com | @romangram_com