#گودبای_تهران_پارت_449

خواست بلند شه

منم کمکش کردم....بلند شدیم نازی تعادل نداشت اصلا

من دستمو انداخته بودم دورشو باهمدیگه لنگون لنگون برگشتیم جلوی قهوه خونه

کولمو از رو زمین برداشتم

نازی با گریه گفت: حالا چیکار کنیم؟ کدوم گور بریم سرمونو بزاریم

برگشتم سمتش نگاهش کردمو گفتم: چاره ایی نیست....باید برگردیم‌تهران



با ترس سرشو اینور اونور تکون دادو گفت: نه نه...فکرشم نکن

التماس وارانه گفتم: نازی....بخدا الان چاره دیگه ایی نداریم

اشکاش روون شدو گفت: ترنم یادته هروقت میخواستیم اون پراید مشکیایی که مراقب بودنو بپیچونیم چی میگفتی؟؟؟ میگفتی سیاوش دیگه اینبار میکشتم منم هربار میگفتم نگران نباش ، بچشو نمیکشه.....ولی ترنم الان فرق داره ، الان دیگه مطمئنم...مطمئنم که میکشتم

با درموندگی نگاهش کردم

-پووووووف

همینطور بدون فکر کنار جاده وایساده بودیم که یهو چشمم افتاد به ی وانت سفید که جلوی قصابی بود


romangram.com | @romangram_com