#گودبای_تهران_پارت_451
مرده چند ثانیه نگاهش بین منو نازنین درگردش بود
بعد گفت: باشه مشکلی نیست...سوارشین
نازنین خوشحال شد...اما فرقی به حالم نکرد
از تهران فرار کردم که بیام تو ی روستا زندگی کنم؟
وانت کلا ۲تا صندلی بیشتر نداشت
یکیش که واسه راننده بود ، صندلی بغلشم همون پسر کوچولویی که یکساعت پیش باهاش حرف زدم خوابش برده بود
منو نازنین رفتیم پشت وانت ، کنار ی عالم گوشت نشستیم
مرده ام نشستو بلاخره راهی روستا شدیم
تو راه نازنین سرشو تکیه داد بودو به اسمون نگاه میکرد
درکش میکردم ؛ تو کله زندگیش فقط به سهیل امید داشت که اونم این بلارو سرش اورد
گوشیمو از تو جیب مانتوم در آوردم
توی روستاها اکثرا آنتن نیست
romangram.com | @romangram_com