#گودبای_تهران_پارت_407
من نمیدونم چه مرگم شده بود....حس دلتنگی داشتم کنترل چشمامو از دست داده بودم
اونم نمیدونم چش شده بود
من زودتر بخودم اومدمو گفتم: سَ..سَلام
بدون اینکه تغییری تو نگاهه خیرش ایجاد کنه گفت: دوباره همون بلای چند سال پیشو سرم اوردی ، دوباره لرزش قلبمو حس کردم توله
سرمو انداختم پایین....انگار بخودش اومد چون گفت: بیا برو تو نازنین تو اتاقش منتظرته...
رفتمتو.....گفت: دو ساعت دیگه امیررضا میاد دنبالتون....خونشون ناهار دعوتیم.....معطلش نزارینو حاضر باشین
+باشه ، خداحافظ
با شیطنت گفت: شب تو مهمونی میبینمت
بعد درو بستو رفت
منکه دارم میرم ، توام تو رویاهای خودت سپری کن خدا بزرگه
با ذوق دوییدم رفتم تو خونه و دوییدم ی راست رفتم جلوی اتاق نازی
یهو درو باز کردم رفتم تو گفتم: پِخخخخخ
نازنین سه متر پرید هوا
romangram.com | @romangram_com