#گودبای_تهران_پارت_393
میدونی ترنم...من خیلی زود پیر شدم....چون تو اوج جوونی وقتی همه داشتن خوشگذرونی میکردن ؛ من تموم حواسمپیشه نازنین بود ؛ نازنین بهم کنایه میزنه میگه من ادم کثیفیم که هرشب تو مهمونیای شبونمو ی عالم دختر کنارمه ولی این یکم بی معرفتیه ؛ من از وقتی از فهمیدم تو دنیا چخبره ، تا یکم بالغ شدم ی بچه رو دستم بود....ولی اما حالا باید به من حق داد که ی سری از لذتای خودمو پیدا کنم....اینهمه سال تنهایی ناخاسته واقعا منو از پا در آورده
دستاشو به گرمی فشردمو گفتم: توام بزور وارد بازیای روزگار کردنت ؛ نگران نباش خدا حواسش به همه چی هست
به چشمام نگاه کرد....صورتش با صورتم پنج مین فاصله داشت
گفت: اگه تو ماله من بشی ؛ من مطمئن میشم که خدا حواسش هنوز بهم هست
نمیدونستم چی بگم
زبونم بند اومده بود
سرشو ازم دور کرد؛ دستاشو انداخت دورمو منو به خودش فشرد
خیلی احساسه خوبی داشتم
احساس هیجان ، شوق ، زوق ، امنیت
جوری بود حالم که نمیدونم چجوری توصیفش کنم
ی نفس عمیق کشیدم
به خودت مسلط شو....اروم باش
romangram.com | @romangram_com