#گودبای_تهران_پارت_392

پارک خیلی بزرگی بود ؛ تهش مشخص نبود

سیاوش ماشینو پارک کرد

پیاده شدیم

باهمدیگه رفتیم ی جای خلوت رو ی نیمکت نشستیم

نزدیک بهم نشستیم ؛ یعنی تقریبا بهم چسبیده بودیم

سیاوش دستامو نوازش میکرد

بهش نگاه کردم....نگاهش به دستامون بود

گفتم: سیاوش

- جانم؟

+ی سوالی ازت بپرسم ناراحت نمیشی

- نه بپرس

+ چیشد...اصلا چجوری شد که با مادر نازنین ازدواج کردی؟

ی نفس عمیق کشیدو گفت: نمیدونم....ی روز پدرم اونو از روستا اوردو گفت که میخواد اون زنه پسرش بشه...میدونی درواقع پدرم از اون خوشش اومده بود ولی بخاطر سن کمش اونو زن من کرد....بعدشم که نازنین به دنیا اومد.....وقتی نازنین به دنیا اومد مادرش سر زایمان مرد....دکتر میگفت سنش واسه زایمان خیلی کمه ، از طرفیم خیلی ضعیف بود....من حسابی ترسیدم ؛ از اینکه من با ی بچه چیکار کنم؟


romangram.com | @romangram_com