#گودبای_تهران_پارت_376

با لحن قشنگی گفت: مراقب خودت باش

- باشه

بعد امیررضارو بغل کرد

رفت سوار ماشینش شدو رفت

نمیدونم چرا ی غمی نشست تو دلم

احساس میکنم منو میون ی عالم غریبه رها کردن رفتن

از وقتی سیاوش رفت لحظه شماری میکنم که وقت رفتن مام برسه!



(ترنم)

سریع از خیابون رد شدمو به کوچه خوابگاه رسیدم

اقا رحمت مسئول خوابگاه رو دیدم

با ناامیدی گفتم: سلام اقا رحمت

اقا رحمت: سلام دخترم...باورکن دیگه نمیتونم رات بدم


romangram.com | @romangram_com