#گودبای_تهران_پارت_374

هستی صدا زد: امیررضا ، نازی پاشید بیاید شام

امیررضا: بریم عزیزم؟

با لبخند گفتم: بریم

باهمدیگه رفتیم پایین همه دوره سفره شام‌جمع بودن

راستی یادم رفت بگم که علیو ویدام رفتن خونه خاله امیر

سیاوش سره میز نشسته بود

اون دستش هستی ، بغل هستی ام پری جون

منم رفتم اینوره سیاوش نشستم ، امیررضام کنارم

سره شام همه صحبت میکردن

این یکی از شگردای سیاوش بود که نزاره کسی حالشو بفهمه

ولی من نمیتونستم خودمو کنترل کنم

زرتی همه میفهمیدن حالم بده




romangram.com | @romangram_com