#گودبای_تهران_پارت_373

بعد به دستو صورتم اب زدم اومدم بیرون

امیررضاهنوز تو اتاق بود..... نگران داشت نگاهم میکرد

گفت: نازی؟

بغضمو قورت دادمو گفتم: بله؟

دستمو گرفتو نشوندم رو تخت

خودشم نشست کنارم

دستشو گذاشت زیر چونمو گفت: چرا گریه کردی عزیزم؟

تو اون لحظه چیزی جز عذاب وجدان نداشتم

گفتم: من لیاقت خوبیاتو ندارم امیررضا

گفت: دیوونه

بعد بقلم کرد....اروم موهامو نوازش میکرد

یاده ترنم افتادم....همیشه وقتی گریه میکردم اون اینکارو میکرد

نیم ساعتی بود که با امیر حرف میزدم....یکم‌اروم شدم


romangram.com | @romangram_com