#گودبای_تهران_پارت_356
امیررضا هی به احسان اصرار میکرد که بمونیم
ولی احسان هر سری کلی قربون صدقش میرفتو ردش میکرد
بعد ناهار ظرفارو شستیم با نازی
بعدشم رفتم تو اتاق تا وسایلامو جمع کنم
رفتم کولمو برداشتم ، داشتم لباسامو میزاشتم توش که دره اتاق باز شد ، نازی اومد تو
اومد کنارم ، نشست رو تخت
+بری تهران ، کجا میری؟
همونجور که لباسمو تا میکردم گفتم: خوابگاه
+تری
-جونم؟
یکم مکث کرد ، گفت: من باید یجوری با سهیل حرف بزنم....بهش بگم برناممو
دست از کارم کشیدم ، بهش نگاه کردمو گفتم: خب معطل چی هستی؟ بیا گوشیه منو بگیر بهش زنگ بزن
گوشیوگرفتم سمتش....گرفت از دستم
romangram.com | @romangram_com