#گودبای_تهران_پارت_336

دستامو گرفت تو دستشو گفت: ببین ترنم هنوزم کل بدنم یخه

دستاشو سفت فشردمو گفتم: اروم باش رفیق

سرشو اورد بالاو خرمایی نگاهشو دوخت بهم

ی لبخند مهربون زدمو گفتم: من حالم خوبه! باورکن خوبم.....رفتیم‌ ی جای قشنگ ، راجب خیلی چیزا حرف زدیم.....تو هیچ میدونستی که ناپدری من با سیاوش همکار بوده؟!

نازی با تعجب گفت: شوخی میکنی

-جدی میگم!....منو سیاوشم راجب همینا حرف میزدیم

+خداروشکر که همه چی بخیر گذشت....من پاشم برم نمازمو بخونم

-ایول اره....پاشو پاشو افرین برو بخون

+تو چی؟‌نمیخونی؟

-اگه میتونستم که میخوندم حتما

نازی ی چشم غره رفتو گفت: از ۳۶۵ روز سال تو یکی ۴۰۰ روزشو عذر شرعی داری

خندیدمو دراز کشیدم رو تخت گفتم: نه خداییش این سری رو راست میگم!

نازی زیر لب غر غر کردو رفت تو دستشویی


romangram.com | @romangram_com