#گودبای_تهران_پارت_256

مام رفتیم نشستیم خودشم رفت بیرون از ویلا

سیاوش منتظر موند من ی صندلی انتخاب کنم

منم ی جا رو انتخاب کردم نشستم دقیقا اومد صندلی بغل من نشست

اروم گفتم: چیکار میکنی؟ مگه صندلی قحطه؟

با اخم اروم جواب داد: ی جوری با من حرف میزنی انگار من محتاج توام

+ببخشید جناب ولی این داستان مزخرف عشق و عاشقی رو شما انداختی تو سفره ما

-اِ واقعا؟ خب اصلا چطوره من عشقمو از تو سفره شما بردارم تا حمید بیاد لنگر بندازه واستون

با لبخند گفتم: حمید اگه بدونه من ازدواج کردم دست از سرم برمیداره منم حتما که لازم نیست بیام زن تو بشم



دستاشو مشت کرد، چشماش دوباره سگ دار شد

با این حال خودشو حفظ کردو با لبخند مصنوعی گفت: نه....خوشم اومد خوب بلدی بلبل زبونی کنی

+والا

-خب اون سوپرمنی که قراره بیاد بگیرتت میدونه خانواده درست حسابی نداری؟ میدونه تو چه وضعیتی داری زندگی میکنی؟ فقط ی افغانی میتونه با شرایط تو کنار بیاد


romangram.com | @romangram_com