#گودبای_تهران_پارت_248

با اخم گفت: ی لحظه احتمال دادم شاید اون چرندیاتی که ثریا میگفت راست باشه

-ثریا منظورش با نازنین بود نه من!



با لبخند گفت: نازنین انقدر از من میترسه که جرئت نداره بخواد با مردی رابطه داشته باشه.....ولی از فکر این که تو با کسی رابطه داشته باشی به جنون رسیدم واسه همین زدمت

-اون روز ما با احسانو سپیده و کامیار رفته بودیم بیرون

+میدونم...همون شب فرستادم تا امارشونو درارن واسم

بازم سکوت کردم چیزی نگفتم....دستام هنوز تو دستاش بودو اروم نوازش میکرد

دقایقی همینجوری سپری شد!

سیاوش ؛ سکوتو شکست و گفت: دیگه خوشم نمیاد با کامیار بگو بخند کنی

این چه سریع اقا بالاسر شد؟ بازم از ترس اینکه مبادا عصبی بشه چیزی نگفتم

+وقتیم که برگشتیم تهران دیگه لازم نیست بری خونه احسان یا خوابگاه ، میای خونه من



سریع اخم کردم گفتم: نمیام


romangram.com | @romangram_com