#گودبای_تهران_پارت_245
اروم گفت: بیا بریم
با این که ترس تو دلم بود اما میدونستم انقدر احمق نیست که الان کاری بخواد بکنه
دنبالش رفتم....یکم از ویلا دور شدیم....ی نوری از ویلا میرسید که باعث میشد بشه قیافه همو ببینیم
وایساد گفت: اینجا خوبه؟
-واسه من فرقی نداره فقط سریع حرفاتو بزن
+ ببین به قول خودت من هرشب با ی نفرم....دورم ی عالم دختر ریخته.....پس نیازیم به تو ندارم.....پس حتما دلیل دیگه ایی داره که انقدر اهمیت میدم بهتو وقت میزارم واسه حمید بپا میزارم....دونه به دونه کاراشو زیر نظر میگیرم تا مبادا ی وقت حتی از صد قدمیت رد بشه...
سکوت کردم....چیزی نداشتم که بگم
ادامه داد: چه تصمیمی برای ایندت داری؟ میخوای چیکار کنی؟ میخوای با کامیار ازدواج کنی؟ مشکلی نیست ولی باید بدونی که حمید واست زندگی نمیزاره اینو خودت بهتر از من میدونی...... ازدواج با کامیار چه هر ادم دیگه ایی با وجود حمید غیر ممکنه
نزدیک بود گریم بگیره....چشمام اشکی شده بود
سیاوش ادامه داد: تو پروندش سابقه قتلم هست.....کامران ی جوری از چوب دار کشیدش پایین ادم کله شقیه هرچیزی ازش برمیاد
romangram.com | @romangram_com