#گودبای_تهران_پارت_175

-حالا چرا انقدر کند میری؟؟؟؟

+فرصت با یار بودن اندک است اندک

خندیدم گفتم: دیوونه

اونم خندید.....چقدر دلم براش تنگ شده بود خدایا

نمیدونم چرا ی لحظه قیافه امیررضا جلوم نقش بست

دلم واسش سوخت! که قراره اعصابشو بهم بریزم...

منو ببخش امیر!!



بلاخره بعد ی مدت رانندگی سهیل رسیدیم دم خونه

ی نفس عمیق کشیدم گفتم: ترنم همه چیو باهات هماهنگ میکنه....خداحافظ

+خداحافظ

از ماشین پیاده شدم درشو بستمو سریع رفتم تو خونه.....چون دلم نمیخواست به سیاوش بگن سه ساعت جلوی در خونه داشت با سهیل لاو میترکوند

پوووووف خلاصه ساعت ۸و نیم شب تازه عمو کامران سیاوش رسوند خونه! معلوم نیست تاحالا چیکار میکردن


romangram.com | @romangram_com