#گودبای_تهران_پارت_173
عینکشو در اوردو گفت: به به ، نازنین خانم
نگاهش کردم گفتم: سلام
چقدر دلم براش تنگ شده بود! کجاس اون دوران که هر روز همو میدیدم
هعی
+مارو نمیبینی خوشحالی نه؟
-ببین یا خوده کریم یا یکی از نوچه های سیاوش دارن نگاهمون میکنن و من مطمئنم ریز ترین نکاتم رو بهش میگه بهتر نیست بریم تو ماشین؟
ی نگاهی کردو گفت: بشین
پوووووووف
رفتیم نشستیم تو ماشین
راه افتاد سمت خونه ولی با کمترین سرعت میرفت!
-نامزدت چطوره؟
جوابی ندادم
romangram.com | @romangram_com