#گودبای_تهران_پارت_158

پخی زدم زیره خنده از حرفه امیررضا اخه باااامزه گفت

گفتم :نگران من نباش من ثابتتتت شدم مگه نه پری جون؟؟؟

پری جون با مهربونی ی دستشو انداخت دورمو گفت: ور پریده ها باهم دعوا نکنین

نصرت: پری خانم این دوتا داستانه خواهر شوهرو عروس دارن باهم دیگه

پری جون خندیدو گفت: خدا نکنه نصرت جان

نصرت: خدا نکنه



خلاصه اینکه با شوخی و خنده بساط شامو اوکی کردیم

-امیر بیا شام حاضره

+اومدم

اومدو نشست رو صندلی کنار من....پری جون سره میز ، هستی و نصرت جون روبه رومون

مشغول شام شدیم

امیررضا: میگم نازی بابات همیشه شبا جلسه کاری داره؟!


romangram.com | @romangram_com