#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_99


خونشونم که دیگه هیچ!

خانواده ی محمدباگرمی ازمون استقبال کردن

خانم توکلی باگرمی باهاهمون حالپرسی وروبوسی کرد که یه زن میانسال به نظرمیومد.قدمتوسطی داشت وهیکل گوشتی

وبواسطه ی کت ودامن مشکی وکاملاًپوشیده ای که به تن کرده بود.اندامش خوشفرم به نظرمیومد.

اقای توکلی بزرگم یه مردکاملاجافتاده بود.استقبال گرم ودعوت صمیمانه اش باعث میشداحساس راحتی کنیم

چیززیادی ازخانواده ی محمدنمی دونستم.ظاهراًیه خانواده ی سه نفره بودن.

یه نگاه زیرچشمی بهش انداختم.کنارپدرش نشسته بود.هیچ حرفی بینشون ردوبدل نمیشدوتنهادانه های تسبیح دست اقای توکلی بزرگ بودکه جابه

جامیشدوواژهایی که زیرلب گفته میشد.

که بااضافه شدن امیرسام به جمع کنارگذاشته ومشغول خوش وبش باامیرسام شدن.

صدای قیل وقالی که ازبیرون میادباعث میشه. ازرخنخواب دل بکنم.

صدای شیرین بیشترازهرصدایی به گوش می رسه.باعجله به حیاط می رم.

شیرین درحالیکه دستهای نیمارودردست گرفته باعصبانیت داره سرمامان دادمی زنه.

نگاهم به اویدمیفته که گوشه ای بغض کرده.دلم ازحالش میگیره باعجله خودموبهش می رسونم.

اویدکه متوجهم شده بادوخودشوبهم می رسونه ویه جورایی توبغلم پرت میکنه.

سرشوبادستهام نوازش میکنم وبوسه ای اروم روی موهاش میزنم ودرهمون حال رومیکنم سمت شیرین ومامان...ومی پرسم :

- چی شده؟

شیرین باعصبانیت زل می زنه بهم وباانزجارمیگه :

- ازیه بچه ی...بیشترازاین انتظارنمیره

عصبانی میشم.حق نداره توهین کنه...درحدی نیست که بخوادتوهین کنه...منزجرترئعصبی ترازخودش باگستاخی زل می زنم توچشماشومی گم :

- حرف دهنتوبفهم مگه چی شده؟

- ازپسربی ادبت بپرس

سرم وبه سمت مامان می چرخونم ومیگم :

- مامان چی شده؟

هیچی...نیمااویدداشتن باهم بازی میکردن.دعواشون شده

تعجب زده میگم :


romangram.com | @romangram_com