#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_98

- هیچی مامان.شماچی؟ازدایی ناخبرنداری؟

مامان مکثی کردوبعدبااهی جواب دادچطورممکن خبرنداشته باشم

بادودلی وصدای اروم پرسیدم :

- ازشایان چه خبر

مکث مامان اینبارطولانی ترشدواسه همین گفتم :

- من ناراحت نمیشم بگو

اهی کشیدوگفت :

- چی بگم.ازیکی ازاشناهاشنیدم قبل ازخارج رفتنش ازدواج کرده

سعی کردم عادی برخوردکنم

- این که ناراحتی نداره.بی خیال مامان.

- من نگران توام.

- خدای منم بزرگِ.می گذره همه چی

حسابی داشت دیرمیشد.منم بدترین زمان وواسه این مکالمه ی طولانی انتخاب کرده بودم

باعجله ازمامان خداحافظی کردم ویه تاکسی واسه خونه ی هماایناگرفتم.

هماواسه راختیمون اژانس گرفت وبه اتفاق هم به سمت تجریش وخونه ی محمدتوکلی راه افتادیم

باقدمهایی اروم هماروهمراهی میکردم.ایفون خونه ای که درش ایستاده بودیم وزد

باتحیربه خونه ی ویلایی روبه روم خیره شدم.نمای بیرونیش اغواکننده بود

تیپ همیشه رسمی وشیک.ماشین گرون قیمت...باعث نشده بودمن این همه ثروت وبه محمدتوکلی نسبت بدم.شایددلیلش خاکی بودن بیش

ازحدش بود

یاشایدم دوستاش... وضع مالی نویدجالب نبود.ترلانینافقط ادعابودن وقشرمتوسط محسوب میشدن و...

هماوامیرسامم که شایدبه لطف کارشون بودکه اوضاع بدی نداشتن

البته دربرابراین خونه وثروت بدم محسوب میشد...وقتی خونه ات یه خونه ی کلنگی توشرق تهران باشه.هرچندویلایی اماهمون خونه باحیاط به

نظرم150متربیشترنمیومد

صدای هماباعث شدبه خودم بیام

- ببنددهنتودختر...همچین متحیرشدی که ادم میگه ببین چی دیده.ازاین ندیدبدیدبازیادرنیاری ها.چون این بیرون خونه دربرابرش هیچی نیست

وواقعاًپربی راه نگفته بود.حتی نمیتونم وصف حیاطشونوجایی بازگوکنم

romangram.com | @romangram_com