#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_100
- همین!
- بایدواسه توعادی باشه.امامن بچه ام وبدنربیت نمی کنم.اصبلاًمیدونیدچیه؟
تاوقتی این خانم اینجاس من پامواینجانمیزارم
- بفرماراه بازجاده دراز
- میرم خونه ی بابام.من مثل تونیستم که راه به جایی نداشته باشم
- فعلاًاین منم که اینجام
پوزخندی میزنه ومیگه :
- خوبه خودتم میگی فعلاً.
- ببین مگه نمی خوای بری؟
بااشاره دستام به سمت درحیاط میگم :
- بفرمایید
دست بچه اشوباعصبانیت میگیره ویه جورایی به دنبال خودش می کشونه وباهمون بلوزودامن وروسری که به سرداره به سمت درحیاط حرکت
میکنه.کوبیده شدن وحشتناک درورودی به روی هم نشون میده که ازخونه زده بیرون
باتاسف به مامان خیره شدم ومیگم :
- سرچی دعواشون شد؟
مامان که معلوم بودهنوزتوشوک اتفاق پیش اومده اس بالحن غمگینی میگه :
- یه دعوای بچه کونه بودهمین...شیرین الکی بزرگش میکنه.
- شایددنبال بهونه بود؟
ماان شونه ای به معنی ندونستن بالامی اتدازه میگه :
- چی بگم؟
سعی می کنم به اعصابم مسلط باشم وباگرفتن نفس به خودم انرژی بدم
من بااعصابی داغون اومده بودم.می دوننستم بدترین جایی که میشه رفت
بسطام امادلم بازم اینجاروانتخاب کرد
شایدبدترین جای ممکن بود...شایدحماقت محض بوداماانتخاب من بود.چون تصمیم داشتم حساب خودم وبازندگی تسویه کنم...این تصمیم من یه
جورایی یه تسویه حساب بود
باخودم وباادمای دوروبرم...دیراومدم...بایدزود ترمیومدم وزل می زدم توچشم همه ی اونایی که منومتهم میکنن...وقتی خطانکردم.پس کارم
romangram.com | @romangram_com