#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_101
درسته...کارم درسته
که تصمیم گرفتم توسالگردپدرم شرکت کنم.
شیرین میره ومنم به اتاقم پناه میبرم دوست ندارم به شیرین وکل خانواده اش حتی فکرکنم.نگاهمومی دوزم به درودیوارای کهنه وپوسیده ی اتاق
خیلی دوست دارم بدونم اقاجون بادیدنم چه واکنشی نشون میده...
صدای دراتاق باعث میشه فکرموازادکنم وازخیال بیرون بیام.وباصدای نسبتاًارومی میگم :
- بیاتو
دربازمیشه وبادیدن پریاکه اویدوبه بغلم گرفته ازلبخندی به لب میارم وازجام بلندمیشم.اویدوزمین میزاره وباخوشحال به سمتم میاد.ودراغوشش
فرومیرم
کمی شوک زده ام اصلاًانتظاراین حرکت وازپریانداشتم.این همه سال اون حتییه بارم حالمونپرسیده بود.اماحالااین همه صمیمیت ازباورم
دوربود.هرچندیکی ازدلایل اومدنم اصراپریابودکه توتماس تلفنی اخیرش ودرواقع تنهاتماس این چندساله...ازم دعوت به اومدن کرد
به خودم میام وبامهربانی بالحن صمیمی سلام می کنم.
جواب سلامموبالبخندوشادی میده ومیگه :
- وای پرین باورم نمیشه.فکرنمی کردم بیای.خیلی خوشحالم می بینمت
- منم ازدیدن شماهاخیلی خوشحال شدم.
- چرانقدردیراومدی
- دلم رضابه اومدن نبود
- پس الان...چی شداومدی.
- اینباردلم خواست که بیام
لبخندی زدانگارحرفامونفهمیده بوداماسعی کردبه روم نیاره.منم نخواستم توضیحی دیگه ای بدم
اماپریاانگارمشتاق صحبت بود
- وای پرین.اگه بدونی مرتضی چقدردوست داره توروببینه
لبخندی به این هیجانش زدم.ازمامان شنیده بودم بامرتضی نامزدکرده.یه پسراهل اصفهان.
هنوزتلفنای مشکوک گذشته اش یادمه کنجکاوبودم که ازش بپرسم.اماحالادوست نداشتم بایاداوری چیزی تورابطه امون تلخی ایجادکنم.این بودکه
تنهابالخندبه تعریفاتی که بیشترشون ازمرتضی ورفتاروشخصیتش بودگوش می دادم.طفلک اویدم درحین این تعریفات توبغلم خوابش برده بود
پریاکه متوجه نگاهم به اویدمیشه میگه :
romangram.com | @romangram_com