#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_102

- طفلکی خوابش برده

لبخندی میزنم ودرتاییدحرفش میگم :

- اره

بزارش روتخت.بیابریم توحیاط می خوام یه چیزی نشونت بدم

اویدوروتخت میزارم ودوتابالشت این ورواون ورش.که یه وقت ازروتخت نیفته

بالبخندی به همراه پریاراهیه حیاط میشم

دنبال پریابه سمت درخت زردالوی گوشه ی حیاط رفتیم

- اینویادته

- معلومه که یادام بود.اخه من بااین درذخت خیلی مشکل داشتم.همیشه یه سوال توذهنم بودوقتی پشت این خونه یه باغ بزرگ بودپرازدرختای

زردالو.لزومی نبواین درخت وتک وتنهااینجابکارن.جالب اینجابودچون میوه هاشون باهم ثمرمیدادکسی وقت نمیکردزردالوای اینجاروبچینه وهمیشه

میشدقسمت کلاغا.

یه بارکه اعتراض کردم این فکرکی بوده درخت واینجابکارن که محصولش اینجوری لزبین بره.اقاجون منومجبورکردتنهایی زردالوهای روی درخت وبچینم

وازاون به بعدمن ازاین درخت متنفرشدم.

ازفکراومدم بیرون وبه پریانگاه کردم...

پریادست بردبه تنه ی درخت وروی اسمی که روش حک شده بوددست کشید.

فرشاد

باتعجب یه نگاه به اسم ویه نگاه به پریاکردم.چشماش یه حالین

- این اسم

لبخندتلخی میزنه.یادته اون موقع هاهمش بهم گیرمیدادی چراهمش سرم توگوشیمه

یادم بود.من هیچی ازگذشته روفراموش نکرده بودم.

پریاشروع به توضیح میکنه.انگارمن اونجانیستم وداره واسه خودش میگه :

- فرشادپسرطوبی خانم.همون که سرکوچمون بودن. توراه مدرسه انقدربهم گیردادکه باهاش دوست شدم.اصلاًدلیل اصرارم واسه خریدگوشی

فرشادبود

بهم ابرازعلاقه میکردوقرارکذاشته بودیم بعدازنامزدی توازدواج کنیم

امابااون اتفاق اون زدزیرهمه چی.

یه نگاه معذب بهم میندازه ومیگه :

romangram.com | @romangram_com