#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_103


- - ببخشیدولی اون می گفت روش نمیشه به کسی بگه.زنش خواهرتواِ

اون موقع ازت متنفرشدم.اومدم ورودرختی که ازش بدت میومداسم فرشادوحک کردم.کاربچه گانه ای بودامادلم خنک شده بود.حس می کردم

تواینجایی و ازعلاقه من به این درخت عصبی شدی

کینه ازت به دل گرفته بودم ودوست نداشتم ببینمت.تاوقتی که

بامرتضی اشناشدم.اون خیلی واسه رسیدن به من تلاش کردوبلاخره منم تسلیم شدم.ولی قبلش بهش ازگذشته وفرشادودلیل بهم خوردن رابطه

مون گفتم

مرتضی خیلی اقاس.اون واسم توضیح دادکه این فقط میتونسته یه بهانه باشه.می گفت کاری به اینکه این وسط کی مقصره ندارم.اماکجای دنیاگناه

یکیوپای دیگری میزارن.مرتضی انقدرواسم گفت که قانعم کرد.که فهمیدم من چقدراشتباه کردم

حالام اینجام که ازت معذرت بخوام.که خواهربودنموفراموش کردم.که باورت نکردم

اینوکه میگه بلافاصله به سمت زیرزمین میره وبایه کاردک که تودستاشه میفته به جون درخت واسم فرشادومحومیکنه

باتعجب دارم به حرکت دستاش نگاه میکنم.کارش که تموم میشه.بالبخندبهم نگاه میکنه ومیگه :

- اخیش راحت شدم

پریانگاه شادشوبهم میدوره ومیگه :

- تو...نمی خوای ازخوت بگی؟

سکوت میکنم واین سکوت یعنی نه...میخوام با سکوتم بهش بفهمونم تمایلی به توضیح ندارم...اما سماجت وحرفاش باعث میشه تسلیم شم

- تو از خودت بگو ...بهت قول میدم سبک شی...باور کن خیلی دوست دارم بدونم چی بهت گذشته که به اینجا رسیدی

کمی فکر میکنم...و میگم :

- باشه...واست تعریف میکنم

داریم حاضرمیشیم که بریم قبرستان.یه حالی ام ازشانس بدم بودیا...سالگردباباافتاده بودپنج شنبه.سکوت اخرین حضورموتوقبرستان ترجیح میدادم

بهاین ازدحام جمعیت.ولی این همون راهی بودکه خودم انتخابش کرده بودم.پس نبایداهمیت بدم.

دست اویدوتوی دست داشتم وبامامان وپریابین قبرهادرحرکت بودیم.سنگینی نگاه دیگران محسوس بود.چندنفری ازعمدسلام میکردن وزل میزدن

توچشمام

درست مثل نگاهی که به یه مجرم میشه داشت.امامنم پرروترازاوناباگامهایی محکم قدم برمی داشتم ودرجواب سلامشون باخوشرویی جواب

میدادم.جالب بودبعضیابعدازسلامم اخمی کرده وبابی محل راه پیش میگرفتن.

پوزخندی میزنم.دلیل سلامشونوواقعاًنمی فهمم.شایدفکرمیکنن من لالم ومی خوان مطمئن شن.جهت نگاهموبه درختای چناردورقبرستان


romangram.com | @romangram_com