#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_104

تغییرمیدم.بلندبه نظرمیان.تواین چندسال انقدربلندشدن یاقبلنم به همین بلندی بودن.

استین مانتوم داره کشیده میشه.صدای اویدومیشنوم که میگه :

- مامان...مامان

- جانم چی شده؟

- بریم خونه من ازاینجامی ترسم

جلوی پاش زانومیزنم ومیگم :

چرا؟

- اینجابده

صدای مامان ومیشنوم که میگه :

- ای کاش نمیاوردیش

- خودمم می خواستم اماپیش کی میزاشتمش؟

- راست میگی

بازصداشوبااداهای خاص خودش لوس میکنه ومیگه :

- مامان بریم

- باشه الان میریم.فقط بزاریکم بریم بالاترمن یه کارکوچیک دارم میریم

- اخه من می ترسم

- چرامن که باهاتم

- پس بغلم می کنی؟

- خودت که میدونی نمیتونم

سعی دارم قانعش کنم.دیگه سنش مناسب بغل کردن نیست اماهنوزاین عادتشوتغییرنداده

- ولی منوبایدبغل کنی

- نمیوتونم مامان

- من میارمش

باتعجب سرم وبلندمیکنم وبه ادمی که درچندقدمیم ایستاده خیره میشم

باتعجب سرم وبلندمیکنم وبه ادمی که درچندقدمیم ایستاده خیره میشم

هنوز چهره اش توخاطرم هست.شایدزمان زیادی گذشته امافرق نکرده.گذشته مثل یه فیلم تکراری ازجلوم ردمیشه

romangram.com | @romangram_com