#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_105


زیرلب اسمشوزمزمه میکنم.لرزش کلامم محسوس.بدم سست شده

سعی دارم ازبهت خارج شم واسه همین جهت نگاهموتغییرمیدم.

دست اویدوبه جورایی میکشم وصدای اخشوبه وضوح میشنوم اماانقدرازدست این ادم عصبیم که اهمیتی نمیدم.

وشایدتوتمام این مدت این بی رحمانه ترین رفتارمن بااویدبوده وهست.صدایشومیشنوم که میگه :

- صبرکن خواهش میکنم

صبرنمیکنم.اونقدرازاین ادم تنفرم که نمیتونم صبرکنم

- به خداتصمیم داشتم بیام سراغت

- برمیگردم وباعصبنیت توچشماش زل میزنم ومیگم :

- میدونی حق نداری به نام خداقسم بخوری

خشم ولرزش کلامم مشهوده.تن صدای بلندم باعث شده توجه هابهمون جلب بشه.صدای مامان منوبه خودم میاره که کجاایستادم.

- ارومتر.مردم دارن نگامون میکنن

یه نگاه به اطرافم میندازم.اکثرنگاههاروی مازوم.می دونم دلیلش صدای بلندمن نیست.این نگاههاازاولم رومن زوم بودوشاید مامان دقت نکرده.

دوباره پشت می کنم ومی خوام برم.

که دستم کشیده میشه.برمیگردم وباانزجارتوچشماش نگاه می کنم.می خوام تمام عصبانیت این مدت سرش خالی کنم.

امازبانم بندمیاد.حالت چشماش زبانموبندمیاره.اون نگاه ، نگاه گذشته نیست.مهربان...مظلوم...دلموبه رحم میاره وسکوت می کنم.

انگارازسکوت من...ازپایان خشم نگام جسورمیشه.دستموول میکنه ومیگه.من اومدم واسه عذرخواهی.

توی ذهنم تجزیه وتحلیل می کنم.عذرخواهی...میشه بخشید.امکانش هست.اون جای من بودمی بخشید...چرااینجوری شد.

دارم پشیمان میشم ازاین امدن...ای کاش توخونم می موندم...نه اونجام داشت جهنم میشد...اینجاکه ازاولم جهنم بود...

امااینجاروترجیح داده دادم...یعنی درست انتخاب کردم.ذهنم پرمیشه ازهمه ی اتفاقات خوب وبدگذشته.

بازپرمیشم ازخشم ونفرت دستامومیبرم بالاومحکم میزنم توگوشش.صدای عصبی مامان ومیشنوم که میگه :

- واسه چی اومدی؟

به مکالمشون اهمیت نمیدم.دستامومشت میکنم.ازشدت ضربه کف دستم به درداومده.باعجله به سمت شیراب کنارقبرستان میرم.

دستاموزیرش میگیرم نمیدونم می خوام دردش ساکت شه...یادم میفته این دستهابه صورتی کی خرده.پس باحالت عصبی تامیتونم بااین یکی دستم

به جونش میفتم

و سعی می کنم تمیزش کنم.


romangram.com | @romangram_com