#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_106

باخودم تکرارمی کنم ازت متنفرم...ازت متنفرم...من نبایددلم به رحم بیاد.ازاینکه یه لحظه دلم به حالش سوخت ازخودم بدم میاد.

برمی گردم وبه جایی که مامان وپریاواویدحضوردارن نگاه می کنم.مردم زیرچشمی دارن همون قسمت ونگاه میکن.

ومامان باعصبانیت داره باشایان حرف میزنه

باتعجب سرم وبلندمیکنم وبه ادمی که درچندقدمیم ایستاده خیره میشم

هنوز چهره اش توخاطرم هست.شایدزمان زیادی گذشته امافرق نکرده.گذشته مثل یه فیلم تکراری ازجلوم ردمیشه

زیرلب اسمشوزمزمه میکنم.لرزش کلامم محسوس.بدم سست شده

سعی دارم ازبهت خارج شم واسه همین جهت نگاهموتغییرمیدم.

دست اویدوبه جورایی میکشم وصدای اخشوبه وضوح میشنوم اماانقدرازدست این ادم عصبیم که اهمیتی نمیدم.

وشایدتوتمام این مدت این بی رحمانه ترین رفتارمن بااویدبوده وهست.صدایشومیشنوم که میگه :

- صبرکن خواهش میکنم

صبرنمیکنم.اونقدرازاین ادم تنفرم که نمیتونم صبرکنم

- به خداتصمیم داشتم بیام سراغت

- برمیگردم وباعصبنیت توچشماش زل میزنم ومیگم :

- میدونی حق نداری به نام خداقسم بخوری

خشم ولرزش کلامم مشهوده.تن صدای بلندم باعث شده توجه هابهمون جلب بشه.صدای مامان منوبه خودم میاره که کجاایستادم.

- ارومتر.مردم دارن نگامون میکنن

یه نگاه به اطرافم میندازم.اکثرنگاههاروی مازوم.می دونم دلیلش صدای بلندمن نیست.این نگاههاازاولم رومن زوم بودوشاید مامان دقت نکرده.

دوباره پشت می کنم ومی خوام برم.

که دستم کشیده میشه.برمیگردم وباانزجارتوچشماش نگاه می کنم.می خوام تمام عصبانیت این مدت سرش خالی کنم.

امازبانم بندمیاد.حالت چشماش زبانموبندمیاره.اون نگاه ، نگاه گذشته نیست.مهربان...مظلوم...دلموبه رحم میاره وسکوت می کنم.

انگارازسکوت من...ازپایان خشم نگام جسورمیشه.دستموول میکنه ومیگه.من اومدم واسه عذرخواهی.

توی ذهنم تجزیه وتحلیل می کنم.عذرخواهی...میشه بخشید.امکانش هست.اون جای من بودمی بخشید...چرااینجوری شد.

دارم پشیمان میشم ازاین امدن...ای کاش توخونم می موندم...نه اونجام داشت جهنم میشد...اینجاکه ازاولم جهنم بود...

امااینجاروترجیح داده دادم...یعنی درست انتخاب کردم.ذهنم پرمیشه ازهمه ی اتفاقات خوب وبدگذشته.

بازپرمیشم ازخشم ونفرت دستامومیبرم بالاومحکم میزنم توگوشش.صدای عصبی مامان ومیشنوم که میگه :

- واسه چی اومدی؟

romangram.com | @romangram_com