#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_107
به مکالمشون اهمیت نمیدم.دستامومشت میکنم.ازشدت ضربه کف دستم به درداومده.باعجله به سمت شیراب کنارقبرستان میرم.
دستاموزیرش میگیرم نمیدونم می خوام دردش ساکت شه...یادم میفته این دستهابه صورتی کی خرده.پس باحالت عصبی تامیتونم بااین یکی دستم
به جونش میفتم
و سعی می کنم تمیزش کنم.
باخودم تکرارمی کنم ازت متنفرم...ازت متنفرم...من نبایددلم به رحم بیاد.ازاینکه یه لحظه دلم به حالش سوخت ازخودم بدم میاد.
برمی گردم وبه جایی که مامان وپریاواویدحضوردارن نگاه می کنم.مردم زیرچشمی دارن همون قسمت ونگاه میکن.
ومامان باعصبانیت داره باشایان حرف میزنه
دارم واسه اروم شدن اویدموهاشوتوازش میکنم که مامان صدامون میزنه.
درحالیکه دستاشودردست دارم میریم پیش مامانینا...
مامان همون پایین پذیرایی ایستاده اشاره ی چشماشومی بینم که به سمت دیگه ای متمایل.جهت نگاشودنبال میکنم.
چشم توچشم خواهرم... نگاهم مات چهره ی شکسته شده ی پریسامیشه.
موندم چه واکنشی نشون بدم نسبت به ادم که هرگزنخواسته حالی ازمن جویاشه وهرباردلیلشوازمامان می پرسیدم
باجوابی سربالافقط می گفت : درکش کن...نمیدونم ایامامان به اونم همین حرف ومیزد؟
- چتونه شمادوتا؟
صدای مامان واشاره ی ظریفش منوبه خودم میاره.من کوچیکترم پس وظیفه ایجاب میکنه.ادای احترام کنم.
به سمتش میرم ودراغوش میگیرم تن سردوبی جونشو...لبهاموروگونه های یخ زدش فشارمیدم.ومیگم :
- سلام
لبهاش به تکانی اکتفامیکنن وبلافاصله ازم فاصله می گیره.
اومدم دلخوریاروازبین ببرم.نه دلخوری ایجادکنم.پس به ابن همه سردی.لبخندی گرم تقدیم میکنم.پریسا امابی تفاوت به این فاصله دادنش ادامه میده
وروی مبل رنگ ورورفته ی سالهاپیش میشینه.اهی میکشم.هیچ چیزتواین خونه تغییرنکرده.جزادماش.
مامان بازبااشاره ای بهم می فهمونه که باپریساحرف بزنم...توذهنم دنبال بهونم...به خاطرمیارم که مامان گفته بودپریسایه دختروپسرداره...متعجب
میشم ازنیومدنشون...به خودم این جسارت ومیدم وبااین بهانه واسه اشتی کنارش روی مبل میشیبنم.
یه لحظه حس میکنم تومبل فرومیرم.صدای بهم خوردن وجرز مبلانشون میده که فنرشون دررفته...شایدهرکس دیگه ای بودخیلی وقت پیش این
مبلارودورانداخته بودن.
امانمیدونم مامان چه اصراری به حفظ ایناداشته.
romangram.com | @romangram_com