#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_198
استرس داشتم و ته دلم یه ذوق کودکانه در حال رشد بود.نگام که به امیرساک افتاد یه جوری شدم..تردید داشتم بین گفتن و نگفتن.
- چرا سرپایی؟بیا بشین.
با قدمهای لرزان کنارش جا گرفتم.
- چرا می لرزی؟
دستهای لرزانم و مشت کردم.دنبال رشد بیشتره همون ذوق کودکانه ی ته دلم نفس ارومی میکشم.
دستاشو بلند کرد شونه هام و تو بغل گرفت.حالا دیگه تو اغوشش بودم و تمام حرفها و سوالاتی که قرار بود ازش بپرسم از ذهنم پر کشیده بود.حالا
شادی ته دلم..ته دلم نمونده..بیشترشده و تو نگام رنگ گرفته.صداش و میشنیدم که زیر گوشم زمزمه میکرد .
- حال امروزم از همیشه زیباتره..امروز عاشق تر از هر زمانم.بیشتر از همیشه دوست دارم.قول میدم خوشبختت کنم.بگو که منو پذیرفتی؟
- میخوام حرف بزنم اما لبهام قبل از باز شدن قفل میشن و گونه ها م داع... من ارومم بیشتر از همیشه.
اولین شب ازدواجمون شاید رویایی نبود.عجیب غریب بود وبا همه ازدواجای دنیا فرق میکرد.اما واسه من قشنگ بود.پر از دوست داشتن و
خواستن.مهم حس ما بود که مشترک بود ، مثل همه ی لحظه های زندگیمون که دوسش داشتیم و سعی میکردیم زندگی رو با همه ی سختیاش
تحمل کنیم.
************* ***********************
تا خود صبح تو خواب غلت میزنم و انتظار رسیدن طلوع افتاب و میکشم.سبک شدم و حالا اطمینان دارم بهترین کار ممکن و انجام دادم.حالم عجیب
غریبه و دلم زیر و رو شده.ته دلشوره های دلم ارامش هم میبینم..
نگاهی به ساعت دیواری روبه روی تخت میکنم.7 صبح رو نشون میده ،
صدای فریاد مامان منو از اتاق میکشه بیرون.به سمت خونه ی اقاجون حرکت میکنم.نگام روی جسم به خواب رفتش ثابت میشه.شیون مامان و فریاد
دایی یعنی مرگ و من از این مرگ یکه میخورم.حتی دلم به رحم می اید.پرده ای از فیلم گذشته رو جلوی چشمم میبینم.دهانم را مزه میکنم.شور
شده.دستی به صورتم میکشم ، پس میزنم اشکهای نشسته روی صورتم رو..کی گریه ام میگیره؟ چرا گریه میکنم؟ برای کی گریه میکنم؟جز برای
دلم و همه ی خودم برای کی باید گریه کنم.هنوز دلشوره دارم و هنوز ارامش ته دلم موج میزند.
صدای دایی رو میشنوم که عصبیه.
- تو کشتیش .تو قاتلی.
هجوم حرفاش به سمت منه و من زیر بار حرفاش سر خم نمیکنم.دلش پره درست اما قرار نیست حق و ناحق کنه.بی گناه و گناهکار جلوه بده.
- دایی معلومه چی دارید میگید.انگار هنوزم نمیدونید چه اتفاقایی داره دور و برتون میفته.
ساکت به من زل زده.
- چرا درست به اطرافتون نگاه نمیکنید.چرا نمیبینید این همه اتفاق که داره این روزا واسمون میفته ، دلیلش چیه؟دوست دارم تو چشماتون ناراحتی
romangram.com | @romangram_com