#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_195


- پس بیا عقد کنیم.رسمی..بهم فرصت بدیم اگه به توافق رسیدیم با هم میمونیم اگه نه..

- ما یه نقطه ی مشترک داریم.

- به خاطر اوید قبول کن.

به خاطر اوید قبول میکنم اما ته دلم راضی بودم.به زبان نیاوردم این رضایتم و اما راضی بودم.

- پس عقد کردید؟

جواب پریا رو میدم.

- اره دیگه.

- یه سوال چه حالی داشتی وقتی خطبه رو خوندن.

- هنوزم نمیدونم.هم خوب هم بد.

- یعنی چی؟

- همین دیگه.

- تو درست توضیح بده نیستی ، خب تعریف کن بعدش چی شد.

- مهوش خانم بعد از عقدمون گفت که میخواد برگرده سر کار سایقش و کلی بهونه اورد واسه رفتنش و من می دونستم اون روش نمیشه که دیگه با

ما زندگی کنه.

- رفت؟

- اره رفت؟

- اخی چه مهربون.

- واقعا مهربون بود و مارو با محبتاش شرمنده کرده بود البته گاهی بهمون سر میزد.و این جای خوشحالی داشت.

دلم واسه اون گذشته تنگ شده ، واسه اون گذشته ای که اوید شد بهونه اش تا خودمون به ارامش برسیم ..تا یه جایی بدون هیچ نقطه ی

اشتراکی ، مشترک شیم تو زندگیه هم. یه چیزایی تو زندگی واسم شد ارزش.یاد گرفتم هیشه لازم نیست عاشق باشی که درست زندگی کنی ،

لازم نیست هر لحظه به طرف مقابلت بگی دوسش داری در حالیکه براش احترام قائل نمیشی ،

من از احترام همیشه حاضر تو زندگیم تو رفتارای امیرسام خوشم اومد.بیشتر از هر واژه ی دوستت دارم.

درست زندگی کردن خوبه و فکر میکنم مادرست زندگی کردیم..توی هشت سال حس من فرای عشق بود و غیر قابل توصیف.و این حس و رفتارای

مقابل مردی که کنارش زندگی کرده بودم به وجود اورده بود.

- شاید دلیل حستون عادت بود؟


romangram.com | @romangram_com