#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_192

- یه لحظه ی حواسم پرت شد ، داشتم چی میگفتم؟

- این که بلاخره عمه خانم قبول کرد.

- اره بلاخره عمه خانم قبول کرد با کلی شرط و سفارش اوید وبه ما بده ، درخواست حضانت اوید و پس گرفت ولی اون زمان حاضر نشد حضانت

رسمی شو به ما بده.اون تا زمان مرگش همیشه می ترسید ما نتونیم از نوه ش خوب حمایت کنیم.

خیلی وقتها به اوید سر میزد و عمیقا" از تو چشماش میخوندم چقدر نوه شو دوست داره ، و این خیلی طبیعی بود.

- ولی ای کاش اون موقع حضانت رسمیه اوید و ازش می گرفتید که الان عموش مدعی نشه.

- اخه ما انقدر خوشحال شده بودیم که اصلا" به این مسئله فکر نکنیم.

- چی بگم؟

- هیچی یه استراحت به مغز من بده ،

- از خداتم باشه با من هم صحبتی.

- اونیکه سوال میپرسه و از خداشه تویی.

- اون که بله.حالا بگیر بخواب نصف شبه.

- خوبه که فهمیدی خوابم میاد.

- اتاقمو که صاحب شدی بهم تیکه ام میندازی؟

- برو دختر خوابم میاد.

- باشه ، شب بخیر.

- شب بخیر.

نفس راحتی کشیدم و به مسیر رفتنش خیره شدم.

روی تخت کنار اوید دراز کشیدم ، خیلی خوش شانس بودم که اوید هیچ وقت بهونه گیری خاصی نمیکرد ، همیشه اروم و حرف گوش کن بود.برخلاف

خیلی از ادمای این دنیا گذر زمان رو دوست دارم ، واسه حس بزرگی ای که بهم میده.اروم نفس میکشم.حسم زیباییه..قشنگیه..امیده...مثل همه

ی وفتهایی که تو زندگی بهم ثابت شده امید هست..خدا هست..عشق هست..وباز هم خدا بودو هست..بود و هست که وقتی قسمش دادم وقتی

قبل از پا گذاشتن به خانه ی مادربزرگ اوید قسم خوردم که ، ارزشمند شه ، همه ی اون چیزایی که واسم بی ارزش شده بود ، که اگه اویدم بچه

ام بمونه..که تو اولین فرصتم تو اولین تونستنم.برگردم شهرم.قرار گذاشتم نذری اش رشته کنم و این گردنبند تبرکیه مشهدو که اسم اوید روش بود و

قرار بود مال اون باشه هدیه ی بدم به امامزاده محمد.میدونستم که اختیار داره این مال نیستم.

اما می خواستم به جاش هم وزن همون ، گردنبند طلا بخرم.میدونم که همام مشکلی نداشت اونقدر باوراش باور بودن که از هدیه دادن به یه مکان

مقدس ناراحت نشه.

romangram.com | @romangram_com