#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_191


احساس کردم که چشم هام سیاهی رفت و قلبم از حرکت ایستاد. اما خودم رو نباختم و شروع به حرف زدن کردم :

- شما مادربزرگشین درست...مطمئنا جز صلاح آوید چیزی رو نمی خواین درست...اما باور کنید که آوید با بودن کنار ما هیچ کمبودی رو احساس می

کنی ... من با تمام وحودم بهش علاقه دارم...شاید می تونم بگم که آوید برای من درست مثل بچه ی خوددم می مونه...ا حالا هم هر کاری کردم فقط

و فقط به خاطر آوید و عشق به اون بوده...من بهتون قول می دم که همیشه بهترین ها رو براش فراهم کن...باور کنید من نمی ذارم بهش

بدبگذره...من واقعا آوید رو دوست دارم باور کنید...

چونه ام از شدن بغض می لرزید و در چشمهام اشک جمع شده بود اما نباید گریه می کردم. نباید از خودم ضعف نشون می دادم. عمه چند لحظه در

سکوت نگاهم کرد. ثانیه به ثانیه اون سکوت مثل هزار سال بر من می گذشت. بالاخره به حرف اومد و با تردید گفت :

- آخه...

خودم رو جلو کشیدم و با التماس بهش نگاه کردم :

- ازتون خواهش می کنم که عجولانه تصمیم نگیرید...باور کنید که در کنار ما بودن برای آوید بد نیست...مگه تا حالا که با ما بوده اتفاقی براش افتاده؟

مگه ما کوتاهی در حقش کردیم؟...آوید همه ی زندگی منه...من بدون اون نمی تونم زندگی کنم...عاجزانه ازتون تقاضا می کنم که اینکارو

نکنید...بذارید که کنارمون بمونه اگر دیدید که ما صلاحیت نگهداریشو نداریم ، اگر دیدید که کوتاهی می کنیم اونوقت اونو از ما بگیرید.

دیگه طاقت نیاوردم و یک قطره اشک از چشمم فرود اومد. سریع دستمو بالا آوردم و پاکش کردم. سکوت عمه طولانی شد. تردید رو در نگاهش خوندم.

جونم داشت به لبم می اومد. اگه باز هم راض نمی شد من باید چیکار می کردم؟ یعنی دیگه آوید رو نمی دید؟ حتی تصورش هم عذاب آور بود. به زن

که رو به روم نگاه کردم.نمی فهمیدمش ، سخت بود یا نه؟ اما امیدوار بودم نرم باشه نرم بشه. صدای امیرسام رو شنید که گفت :

- عمه آوید هنوز یه سالش نشده ، به زودی بزرگ میشه و پز از نیاز حضور پدر مادر.من و پرین میتونیم پدر ومادرش باشیم.با یه اختلاف سنی

مناسب.نزدیکیه نسل ها باعث میشه بیشتر درکش کنیم.نیازای نسل امروز با نسل شما و حتی خود من خیلی فرق داره.

درک میکنم که شما نگران آویدید .انتظار دارم شمام احساس ما رو درک کنید.حتی هما ام ترجیح میداد بچه اش با ما زندگی کنه.به حرمت همه ی

دلشکستگیای هما اجازه بدید روحش آروم باشه واسه خوب بودن حال بچه اش.خواهش میکنم عمه ، یه بار دل هما رو بد شکستید میدونم که

قصدتون بد نبود اما حالا که فرصت جبران دارید .ادای دین کنید.میدونم بارها وبارها گفتید که دوست دارید هما رو ببینید و هر بار به خواسته ام احترام

گذاشتید و اینکارو نکردید ، تورو خدا اینبارم به خواستم احترام بذارید.قول میدم واسش کم نذارم ، میتونید همیشه کنارمون باشین ، هروقت که

خواستید بهش سر بزنید.شما مادر بزرگشین ، مادر بزرگشم میمونید من بهتون قول میدم

- کجایی تو؟

صدای پریا منو به زمان حال برمیگردونه.

- عمیق تو فکر بودی.اونقدر عمیق که فراموش کردی توضیحاتتو ادامه بدی.


romangram.com | @romangram_com