#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_190
- به جای گریه کردن و خودخوری های الکی یکم استراحت کن...چند شبه که نخوابیدی...بخوای اینجوری پیش بری که هیچی ازت نمی مونه.
حوصله ی حرف زدن نداشتم برای همین به "باشه" ای زیر لب اکتفا کردم و به اتاق رفتم. گوشه ی اتاق نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم. خواب به
چشمم نمی اومد. غمی بزرگ روی قلبم سنگینی می کرد. تمام مدت به این فکر می کردم که چی باید به عمه ی امیرسام بگم؟ یعنی حرفم من ،
حرف یه غریبه رو قبول می کرد؟ آه کشیدم و سرم روی زانو هام گذاشتم. نمی دونم چجوری گذشت اما وقتی سرم رو بلند کردم صبح شده بود و
نوری که از پنجره می تابید اتاق رو روشن کرده بود. چشمام می سوخت و سرم هم گیج می رفت. اما برام مهم نبود. تنها چیزی که اون لحظه در
نظرم اهمیت داشت آوید و حرف هایی که قرار بود به عمه ی امیرسام بزنم بود. استرس مثل خوره به جونم افتاده بود. یکی دو ساعت که گذشت
بالاخره امیرسام هم بیدار شد و طبق قراری که گذاشته بودیم با هم به سمت خونه ی عمه رفتیم.
آب دهنم رو با ترس قورت دادم و به در خونه ی عمه ی امیرسام خیره شدم. بند بند وجودم به لرزش افتاده بودم. امیرسام هم که وضعیتمو دید دستم
رو گرفت و فشرد :
- آروم باش پرین...داری می لرزی...عمه ی من اینقدرا هم ترسناک نیست.
پلک هامو روی هم گذاشتم و چند بار سرمو تکون دادم. امیرسام زنگ در رو زد. ناخودآگاه به گوشه ی مانتوم چنگ زدم. اگه قبول نکنه چی ؟ اونوقت
من باید چیکار کنم؟ صدای باز شدن رو که شنیدم قلبم توی سینه ام فروریخت. نفس عمیقی کشیدم و آروم چشم هامو باز کردم. نگاهم به زن
مسنی افتاد که رو به رومون ایستاده بود و با جدیت نگاهمون می کرد. نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزونی سلام کردم. در سکوت براندازم کرد و
بعد جواب سلامم رو داد و ما رو به داخل دعوت کرد. از داخل راهروی بلندی گذشتیم و وارد سالن شدیم. با ترس و اضطراب روی یکی از مبل ها
درست رو به روی عمه نشستم و سرمو پایین انداختم. سکوتی سنگینی در فضا حاکم بود که من جرات شکستنش رو نداشتم. برای همین سرمو
پایین انداختم و مشغول بازی کردم با ناخنهای دستم شدم که صدای عمه رو شنیدم :
- تو پرینی مگه نه؟
سرم رو بالا گرفتم و گفتم :
- بله خودمم.
- تعریفت رو از امیرسام شنیدم ... می دونم که چقدر تا حالا برای آوید زحمت کشیدی.
با شنیدن این حرف ها لبخندی روی لبم نقش بست. شاید راضی کردنش اونقدرا هم که من فکر می کردم سخت نباشه. اما به ثانیه نکشید که جمله
ی بعدش مثل آواری بر سرم خراب شد :
- اما اگر برای راضی کردن من اومدی که حضانت آوید رو به شما بدم باید بگم که اشتباه کردی ... چون صلاح آوید اینه که کنار مادربزرگش و خانواده
ی پدریش بزرگ بشه.
romangram.com | @romangram_com