#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_185


- دلم براش تنگ شده.

امیرسام چند لحظه سکوت کرد. دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد و همراه با لبخندی تلخ پرسید :

- برای همین داری اینجوری اشک می ریزی؟

به سختی نفس عمیقی کشیدم و سرمو به آرومی چندبار تکون داد. دست های امیرسام بالا اومد و با سرانگشتاش آروم اشک هامو از روی صورتم

پاک کرد :

- بسه دیگه پرین...با گریه که مشکلی حل نباشه...آروم باش...گریه نکن.

بغضم رو به سختی قورت دادم و زیر لب با صدای گرفته ای گفتم :

- باشه.

امیرسام دستمالی از جیبش بیرون آورد و به سمت من گرفت. زیر لب تشکری کردم و دست بردم که ازش بگیرم که مچ ظریفم بین دستهای مردونش

قفل شد.

- سرتو بیار بالا.

خواستم اما نتونستم. با دست دیگه اش چونمو گرفت و خودش سرمو بالا آورد. از نگاهم چشم بر نمی داشت .دمای بدنم توی اون سرما و سوز

پاییزی بالا رفت و لحن آرومش گوشمو نوازش داد.

- گریه هات حس ضعف به آدم میده.این همه ضعیف بودن واسه یه مادر اصلا خوب نیست.

دستمو ول کرد و به سمت ماشینش راه افتاد و فکر من رفت پیش اینکه من کی مادر شدم.

خسته تر از هر زمان چشمامو روی هم میزارم.میخوام خالی کنم خودم رو از هر حس بدی .اما این سولات ناتمام پریا هر لحظه منو بیشتر در گیر

گذشته میکنه

- حالت خوبه.

- ممنون خوبم.

- اما به نظر نمیاد خیلی خوب باشی.

- فقط فکرم در گیره.

- به خاطر قضیه ی حضانت اویده.

- مطمئن باش هیچ اتفاقی نمیفته.

- خدا کنه.

- راستی یه سوال؟خانواده ی امیرسام و هما کجا بودن.


romangram.com | @romangram_com